روز پر ماجرا
روز پر ماجرا
امروز صبح بعداز اینکه با زهرا باغچه را آب دادیم زهرا شروع به بهانه گیری کرد و بهم گفت ماهیش رو میخواد البته ماهیش خیلی وقته مرده ولی هراز گاهی دخترم فیلش یاد هندوستان میکند بهش ی شیشه آب معدنی دادم موقتا مجاب شد و شرو ع کرد به چپاندن کاغذ در آن
اما طولی نکشید که دوباره شروع کرد بنا براین رفتم و ماهی یخ زده داخل یخچال را در آوردم تو ی سینی گذاشتم زهرا با دقت بهش نگاه میکرد و میگفت"مامان چشاش بزرگه...باید شنا کنه...مامان ابروش کو؟"من ابرو نداره عزیزم.زهرا"مامانش براش ابرو بیاره.مامان دستاش کو؟"من دست نداره عزیزم.زهرا مامانش براش بیاره بعد دست میزنه به باله های جلوییش این دستشه مامان این دستشه" من آفرین عزیزم بهش میگن باله ...
خلاصه حسابی ماهی رو دست مالی کرد و باهاش حال کرد:




و بعد رقص لوبیاها
زهرا ی تشت داره که موقع نوزادیش استخرش بوده واز بعد از آشنایی من با زینب صبوری
مخزن حبوباتش و امروز به در خواست زهرا برنج هم به مجموعش اضاف شد البته معمولا با گذاشتن دونه های لوبیا براش نقاشی میکشم اما امروز گرفتار بودم و زهرا خانم تشت رو برگردوند ی فکری به ذهنم رسید و لوبیاها رو روی پشت تشت ریختم و به زهرا گفتم نگاه کن الان لوبیاها باآهنگ من می رقصن و شروع به ضربه زدن به تشت کردم لوبیاها بالا پایین می رفتن و زهرا لذت می برد:



و بعد هم ی آقا زنبوره که به قتل رسوندمش و زهرا بررسییش کرد(اینم عکسش )




روز پر ماجرا
