زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

برای دخترم زهرا

دیشب دیدم صدات نمیاد

کوچولوی من دیشب داشتم فیلم می دیدم که اومدی گفتی اردکم جیش داره ببرمش حیاط!درو برات باز کردم  دیدم صدات نمیاد و نیستی اومدم دنبالت دیدم اردکات رو گذاشتی تو تشت  و خودت هم شلوارت رو در آوردی و با پوشک نشستی توی آبها با دیدن من ترسیدی...گفتم کاریت ندارم عزیزم بازیت تموم شد صدام کن خوشحال شدی نشستی و من ازت عکس گرفتم ...
10 خرداد 1393

آدمک کاغذی

دیدم حجم وسیعی کاغذ باطله جمع می شود که دو رو نوشته شده اند بخاطر همین اومدم ی سری کاغذ باطله رو جمع کردم و توی آب خمیرش کردم زهرا هم بود و کمکم کاغذها را پاره می کرد و توی آب می خیساند بعد از اینکه خوب خیس خوردن آنها را گلو له کنید2 گلوله بزرگ و یک گلوله کوچک تر برای سرش برای دست هایش می توانید از خلال دندان یا چوب کبریت استفاده کنید بعد که گلوله ها خشک شدن آنها را به هم بچسبانید  چشم و دهان با خودکار یا ماژیک برایش بکشید یا پولک و مهره یا...بچسبانید       ...
10 خرداد 1393

استفاده از چوب بستنی برای بالا بردن دقت رنگ آمیزی

برای بالا بردن دقت رنگ آمیزی در کودک23ماهه ام به او چند عدد چوب بستنی دادم و از او خواستم با مداد شمعی آنها را رنگ کند به این ترتیب چون مرز رنگ آمیزی مشخص است زهرا سعی می کرد از مرز بیرون نزند                                                                   ...
9 خرداد 1393

کارهای امروز ما

دخترم حباب درست کرد با پوست موز براش ماهی درست کردم زهرا هم اینها رو درست کرد که خوشبختانه تقلیدی نبود و با علاقه ی خودش صف می داد این طرح از خودش بود و خیلی خوشم اومد با پشت سر هم گذاشتن مقواها می گفت قطار درست کردم و صدای قطار در می آورد   همین کارهای ساده را جدی بگیریم خلاقیت همین است   ...
8 خرداد 1393

از عروسک های ساده به عنوان پازل استفاده کنید

اجزای عروسک را از هم جدا کنید و از کودک بپرسید هر کدام باید کجا باشد البته چون جا زدن اجزا برای زهرا سخت بود من فقط از او جای اجزا و لباس ها را می پرسیدم وخودم برایش جا می زدم ...
8 خرداد 1393

روز پر ماجرا

روز پر ماجرا امروز صبح  بعداز اینکه با زهرا باغچه را آب دادیم زهرا شروع به بهانه گیری کرد و بهم گفت ماهیش رو میخواد البته ماهیش خیلی وقته مرده ولی هراز گاهی دخترم فیلش یاد هندوستان میکند بهش ی شیشه آب معدنی دادم موقتا مجاب شد و شرو ع کرد به چپاندن کاغذ در آن اما طولی نکشید که دوباره شروع کرد بنا براین رفتم و ماهی یخ زده داخل یخچال را در آوردم تو ی سینی گذاشتم زهرا با دقت بهش نگاه میکرد و میگفت"مامان چشاش بزرگه...باید شنا کنه...مامان ابروش کو؟"من ابرو نداره عزیزم.زهرا"مامانش براش ابرو بیاره.مامان دستاش کو؟"من دست نداره عزیزم.زهرا مامانش براش بیاره بعد دست میزنه به باله های جلوییش این دستشه مامان این دستشه&q...
8 خرداد 1393