زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

برای دخترم زهرا

لگوهای یخی...

از دیروز تو ذهنم بود به زهرا یخ بدم تا باهاش برج بسازه اما همیشه اون چیزی که ما فکر می کنیم نمیشه و  اما زهرا جون اول که اصلا محل نذاشت و گفت نمیام چون داشت خرابکاریاش رو تو اطاقش جمع میکرد این هم عکسش   وبعد که اومد هم خلاف انتظار من برج نساخت و پشت سر هم قرار داد و گفت این ننمه یعنی مادر پدرش!!! وبعد اشکال دیگه ای که باز از پشت سر هم قرار دادن ویا کنار هم چیدن یخ هاست این هم عکس سازه های دخملم نظرتون چیه...؟؟   ...
26 خرداد 1393

کارهایی که برایت انجام دادم و آنهایی که انجام ندادم

شمارش معکوس تا2 سالگی آغاز شده و تو عزیزم هنوز لج می کنی و از پوشک جدا نمی شوی و تا پوشکت را باز می کنم بساط گریه به راه است که مامان پوشک... و هنوز نتوانسته ام تو را به قصه علاقه مند کنم که تقصیر خودم است چون تا1سال بخاطر مشغولیلت و ناراحتی های خودم فقط به تو غذا می دادم و می خواباندم...و حداکثر با هم بودنمان در روز30دقیقه هم نمی شد...ولی واقعا گرفتار بودم و تو گل من دختر خوبی بودی و با چشم های معصومت به شخصیت های تلویزیون زل می زدی بعد از آن بعضی کارهای ساده را با هم انجام دادیم مثلا در بالکون را باز می کردیم و هر صدایی که می آمد و هر رهگذری که رد می شد برایت توضیح می دادم صدای پا صدای خروس همسایه صدای گربه یا هر چیز دیگر ...
23 خرداد 1393

ساخت پازل مناسب برای 2ساله ها

زهرا جون از ی سالگی می توانست با لگوها برج بسازد اما پازل مناسب سنش را در اینجا که شهر کوچکی است گیر نیاورده بودم بنابر این چند شکل را از اینترنت پرینت گرفتم و دور آنها را بریدم بعد روی مقوا(ی جعبه ی کارتون)چسباندم و باز دور آنها را با چاقو درآوردم(واقعا سخت بود)بعد یک مقوای دیگر زیر مقوای اول که شکل ها را از آن در آورده بودم چسباندم و این شد: خلاصه آنرا به زهرا دادم و جیگر مادر بعد از 3 بار بار 4ام بالاخره توانست آنها را به حالت درست سر جایش بگذارد البته نمی دانم چرا از پروانه بدش می آمد و می گفت نمی گذارم ...
23 خرداد 1393

گل زیاده...

زهرا جون امروز بعد از چند روز تب از روز5شنبه قبل تا الان که4 شنبه شده تب داشتی و بی حال بودی یکی دو شب هم خیلی شدید بود که من خیلی ترسیدم بالاخره امروز سر حال شدی و دوباره با هم رفتیم باغچه رو آب دادیم و تو بوته ی گل شب بویی که هر روز گل هاشرو می چیدی و نمیذاشتی گلهاش زیاد بشه رو دیدی تو فرصتی که تو مریض بودی حسابی گل داده بود  و هیجان زده گفتی گل زیاده و رفتی طرفش ...
21 خرداد 1393

یک اسباب بازی ساده دست ساز

دیشب با زهرا جون از روی ی  جعبه کارتونی این دایره هارو بریدیم(من بریدم) و با زهرا رنگش کردیم و بعد وسطش رو سوراخ کردم و از زهرا خواستم اونها رو توی یک مداد کنه هر چند خیلی سادست اما زهرا اونقد این کار رو دوستداشت که چند بار انجامش داد و باهاش سر گرم بود بعضی از دایره ها دو طرفش رنگ های مختلف داشت و زهرا از رویی میذاشت که رنگ روشن تری داشت و ی دایره که سیاه بود رو گفت نمیذارم  زهرا با خمیر بازی هم ی چیزایی ساخت که دلم نیومد نذارم در ادامه مطلب وقتی ازت پرسیدم گفتی دختر ساختم!!! ...
21 خرداد 1393

دوست نسبتا خیالی زهرا

مدتی است که زهرا برای خودش دوستی جدید و خطر ناک به نام چاقو انتخاب کرده و با آن حرف می زند و ترو خشکش می کند ،روی زانویش می نشاندش و بوسش می کند و دائم می گوید"آقو(همان چاقوی خودمان)دوست دارم"و من که از پسش بر نمی آیم فقط حرص می خورم به هر حال   انتخاب دوست خیالی از ویژگی های 2 سالگی است اما اینش را ندیده بودیم... تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود که زمانی کم به او اجازه دهم به چاقو دست بزند(آن هم از نوع میوه خوری)و بعد حواسش را به چیز دیگری پرت کنم جایی خواندم از خصوصیات این دوره این است که خیلی کنجکاوند و نباید به آنها بگوییم نکن چون بدتر به انجامش مشتاق می شوند  باید حواسشان را به چیز دیگری پرت کنیم ...
18 خرداد 1393